The Dubai Police Department The World’s Fastest Police Cars

The Dubai Police Department  The World’s Fastest Police Cars

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

مصاحبه با دکتر امینی در آستانه سقوط شاه

به
شاه پیغام دادم کشور در حال انفجار
است
تو
می خواستی با استفاده از فرصت به
دست آمده، دکتر مصدق بشوی یا مثل
قوام السلطنه همه قدرت ها را در
دست بگیری؟
پارسینه:
این یکی از خواندنی ترین مصاحبه
های مقامات بلند پایه دوران شاه،
پیش از
سقوط کامل رژیم اوست. این مصاحبه
در مجله سپید و سیاه سال 1358 منتشر
شده
است.
نخست
یک خبرنگار خارجی که فارسی خوب
صحبت می کرد، مصاحبه را چنین آغاز
کرد:

جناب آقای دکتر امینی، با توجه به
این که سالها در سیاست این کشور
وظایف
مهمی به عهده داشتید و در سال 1340 در
یکی از روزهای بحرانی کشور به مقام

نخست وزیری رسیدید و توانستید با
اقدامات خود بر آشوبی که کشور را
فراگرفته

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

در جستجوی پدر

فرزند استاد شهریار نقل می کند:”یك روز خوب یادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه دیدم پدر لباس پوشیده و از مادرم نیز می‌خواهد كه مرا حاضر كند. پدر آن موقع معمولا از خانه بیرون نمی‌رفت. با تعجب پرسیدم پدر كجا می‌رویم؟ جواب داد: هیچ دلم گرفته می‌خواهم كمی قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتادیم. از چند خیابان و كوچه گذشتیم تا اینكه به كوچه‌ای كه بعدها فهمیدم اسمش «راسته كوچه» است رسیدیم و از آنجا وارد كوچه فرعی تنگی شدیم، كوچه بن بست بود و در انتهای آن دری قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگی مآب ،هی نق می‌زدم و می‌گفتم پدر تو چه جاهای بدی می‌آیی! پدر به آهستگی جواب داد عزیزم داخل نمی‌رویم و بعد مدت طولانی به صراحت می‌توانم بگویم یك ربع یا بیست دقیقه به در یک خانه نگاه می‌كرد و فكر می‌كرد. نمی‌دانم به چه فكر می‌كرد، شاید گذشته را می‌دید و یا شاید خود را همان بچه‌ای احساس می‌كرد كه هر روز حداقل بیست بار از آن در بیرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكیه داد، قطره‌های اشك به سرعت از چشمانش سرازیر شده و شانه‌هایش از شدت گریه تكان می‌خورد. من لحظاتی مبهوت به او نگاه می‌كردم ولی او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اینكه مدتی بعد آرام گرفت، آه عمیقی كشید و در حالی كه چشمانش را پاك می‌كرد به من گفت: «اینجا خانه پدری من است، من مدت چهارده سال اینجا زندگی كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتادیم و قسمت‌های مختلف خانه را از بیرون به من نشان داد. وقتی به خانه برگشتیم شعری تحت عنوان «در جستجوی پدر» سرود كه فكر می‌كنم یكی از با احساس‌ترین شعرهایی است كه به زبان پارسی سروده شده. ”

دلتنگ غروبــــی خفه بیــــرون زدم از در
در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را
یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی
این کلهء پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را
هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش
کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز
چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم؟
رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف
تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم را
گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب
تکـــــــرار کنم درس سنین صغـــــرم را
گرخــــــود نتوانست زودودن غمم از دل
زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را
کانون پـــــــــدر جویم و گهوارهء مادر
کان گهــــــــرم یابم و مهـــــد پدرم را
با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی
می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را
پیچیـــدم ازان کوچهء مانوس که در کام
باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را
افسوس که کانــــــون پـدر نیز فروکشت
از آتش دل باقـــــــتی بــــرق وشررم را
چون بقعهء اموات فضـــــایی همه خاموش
اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را
درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را
در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش
کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را
ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر
یک در نگشایــــــــد که بپرسد خبرم را
یک بچـــــــه همسایه ندیدم به سرکوی
تا شــــــــرح دهم قصهء سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پســــــــرم چشم ترم را
می خواستم این شیب و شبابم بستاننـــــد
طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را
چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغــــــرم را نقوش و صــورم را
کم کم همه را درنظــــر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد
هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را
این خندهء وصلش به لب آن گریهء هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواهد و آن نالهء شبگیـر
وان زمزمهء صبح و دعای سحـــــرم را
تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم
بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را
یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم
برسینهء دیـــــــــــوار درخانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت “چه کردی،
در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟”
حرفم به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را
فی الجمـله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را
اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را
ناگه، پسرم گفت: ” چه میخواهی ازین در؟”
گفتم، “پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

گـزارشـي تـکـانـدهـنـده از بـردگـان ايـراني (هـواداران حـزب تـوده) در شـوروي ؛


دکتر عطا صفوی ـ این عضو (یا هوادار) حزب کمونیست توده ایران بعد از جنگ دوم جهانی، با داشتن باورهای سیاسی و درگیری با ماموران امنیتی آن زمان، در اوان جوانی با چند تن از دوستانش از قائم شهر (شاهی) به اتحاد جماهیر شوروی رفت تا در سرزمین شوراها و مکۀ زحمتکشان جهان، به دانشکده پزشکی برود و دکتر بشود. اما ماموران شوروی، او و دوسنش را دستگیر کردند و به زندان فرستادند. آنها نخست به دو سال زندان با کار سخت در کورۀ آجرپزی “عشق آباد” در دمای چهل درجه محکوم شدند ولی دادگاههای استالینی پس از چندی آنها را به اتهام جاسوسی برای ایران و آمریکا دوباره محاکمه کردند و به ۲۵ سال زندان در اردوگاههای کار اجباری (بردگی) در سیبری محکوم شدند ولی سپس به ۱۰ سال زندان کاهش داده شد. صفوی می گوید بارها و بارها کوشیده بود تا ماموران اطلاعاتی شوروی را به توده ای بودن و وفادار بودن به سیستم سوسیالیستی متقاعد کند، اما گوش شنوایی وجود نداشت: “زیرا آنها برده می خواستند، برده…”! عطا پس از آن روزهای تلخ بردگی در معدن زغال سنگ زنده ماند و پس از مرگ استالین، از او اعاده حیثیت شد و آزاد شد. او به شهر سیمچان در نزدیکی همان اردوگاه منتقل شد. او توانست بعد از یکسال کارهای سخت، پولی برای بازگشت خود اندوزد و توانست به شهر دوشنبه برود و در دانشگاه آن شهر به رشتۀ پزشکی وارد شود و پایان نامۀ پزشکی (جراح ـ کارد پزشک) خود را دریافت کند. وی چندین دهه در تاجیکستان بکار پزشکی پرداخت و سرانجام به ایران رفت ولی در ایران نیز با نابرابرها روبرو گشت و پس از چندی مجبور به کشور کانادا رفت و در همانجا نیز چشم از جهان بربست. از او کتابی بجا مانده است که “در ماگادان کسی پیر نمی شود” نام دارد. در بخشی از آن کتاب چنین آمده است:؛

“در نظام استالینی هر چه استعداد پلید در ذات بشر بود در مورد ما به کار می بستند. دست این انسان های وحشی تر از حیوان برای شکنجه روحی و روانی به تمام معنی باز بود تا استعداد خود را برای کشف و اجرای شکنجه های روحی و روانی هر چه وحشیانه تر بر سر میلیونها زندانی بیازمایند. در آستانه ۷۸ سالگی از قلم و توان من خارج است که آنچه را دیدم و کشیدم به قلم آورم. هر طور بود با مرگ مبارزه کردیم و زنده ماندیم که آزاد شویم، به وطن برگردیم و سرگذشت شوم خود را به مردم خود و به جوانان خود شرح دهیم تا آن اشتباهات ما را تکرار نکنند.”؛

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

Psychology Test تست روانشناسی‌

A real challenge here!!!

The School of Psychology , Harvard University , recently conducted a public survey called “What do you really see?”
People were asked to focus their attention on a very simple picture, and then asked if they had noticed anything odd.
Now, you have the chance to take part in this survey. Study the picture for 1 minute, then identify anything you see that is “a bit odd.”
Start now.

mouse

Question : What do you see that is a bit odd?
After no more than one minute, scroll down for the answer:

Results of the Survey :

1. 100% of males failed this test. They were distracted by the bosom.

2. 100% of females also failed this test. They were distracted by the wide choice of doughnuts.

ANSWER: There is a mouse on a donut.

۱۰۰% مردها خانم را میبیننند

۱۰۰% خانمها شیرینی‌ را

جواب: یه موش روی شیرینی‌ هست.

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

Darioush Winery – Napa, California

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

شیخ و شاگرد نا خلف – لاکن قدری بی تربیتیه

شیخ از شاگردی پرسید روزگارت چگونه است؟
اندوهگين گفت چه بگویم ، امروز از زور گرسنگی مجبور شدم کوزه سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم
شیخ زمزمه کرد خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و اینگونه ناسپاسي ميكني
شاگرد که ناراخت شده بود به شیخ گفت ک…م تو دهنت
شیخ گفت برآشفت و گفت این دیگر چیست
شاگرد ناخلف گفت این روزی امروز تو بود که چهل سال نزد من امانت بود

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

حرفاي جالب

با کلی شوق و ذوق رفتم خونه، می گم پدر جان استادمون گفت بین همه ی کلاس ها من بالاترین نمره رو گرفتم.
میگه: ببین دیگه بقیه چقدر خنگن

به مامانم می‌گم می‌خوام یه خونه جدا بگیرم و مستقل بشم؛
می‌گه برو… برو مستقل شو… برو ایدز بگیر

پدر به دختر: دخترم این موقع شب تو بالکن چیکار میکنی؟
دختر: دارم ماهو میبینم بابایی!
پدر: پس بی زحمت به ماهت بگو خبر مرگش اون ماشینشو خاموش کنه صداش نمیذاره بخوابیم

عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه می‌بيند. مارک تواين

مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش. مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
به راهش ادامه داد. … به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد. بازهم نجات پيدا كرده بود. مرد پرسيد تو كي هستي و صداجواب داد
من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكري كرد و گفت : اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي؟؟؟

اینروزا دختر و پسرها از عشق و دوستی هیچ نفعی نمیبرند
اونایی که منفعت میبرند: رستورانها کافی شاپها ایرانسل و همراه اول

دختره تا دیروز که خونه باباش بود از شیلنگ حیاط آب میخورد, الان که ازدواج کرده میگه آب معدنی دماوند استاندارد نیست
تا حالا دقت کردین وقتی

دعواتون با یکی تموم میشه تازه
جواب های بهتری به ذهنتون
میرسه؟
پیرمردی مشکل شنوایی داشته
و هیچ صدایی رو نمیتونسته بشنوه
بعد از چند سال بالاخره با یک
دارویی خوب میشه
دو سه هفته میگذره و میره پیش
دکترش که بگه گوشش حالا میشنوه
دکتر خیلی خوشحال میشه و میگه
خانواده شما هم باید ظاهرا خیلی
خوشحال باشن که شنواییتونو بدست
آوردید
پیرمرد میگه نه من هنوز بهشون چیزی
نگفتم هر شب میشینم و به حرف هاشون
گوش میکنم
فقط تنها اتفاقی که افتاده اینه
که توی این مدت تا حالا چند بار
وصیت نامه ام رو عوض کردم

اگه زنها دنیا رو
می‌گردوندن هیچ جنگی وجود نداشت فقط چند تا کشور لوس با هم قهر بودن
واز هم غیبت میکردن و با هم حرف نمیزدن

همیشه به من میگن
مثل بچه ی آدم رفتار کن
من نمیدونم مثل هابیل باشم یا
قابیل؟؟؟

اگه من لیلی باشم تو
مجنون،من شیرین باشم تو فرهاد،من
نرگس باشم تو سام،من حوا بشم
توآدم بشی

یه زمان دوست دختر داشتیم
وقتی میرفت بیرون نگران بودیم کسی
دنبالش نیفته .اما الان وقتی تو
خونس نگرانیم که کسی تو فیس بوک
مخشو نزنه
یارو با کامیون اومده تو
محوطه بیمارستان بوق میزنه، حراس
با بلندگو داد میزنه آقا اینجا بوق
نزن! یارو دوتا بوق دیگه میزنه
یعنی باشه!! بعد نیم ساعت برمیگرده
میخواد بره بیرون، دوتا بوق واسه
حراستیه میزنه!! حراستیه با بلندگو
میگه نوکرم

ایران کاردار سوئیس رو
احضار کرده که بره به آمریکا بگه
چرا عربستان نیروهاشو فرستاده
بحرین

تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه
دم در وایساده بود هفت جد یارو رو
نفرین کرد؛ دو دقیقه بعد نوه خودش
ترقه زد در حد بمب هیدروژنی
پیرزنه گفت قربون قدوبالات مادر

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

گفتم من میخوام زن بگیرم فكر بكر

.پیش رفتم طباخی یه 2 تا مغز خوردم خیلی سر حال شدم دیروز هم رفتم 2 تا مغز دیگه خوردم انقدر انرژیم زیاد شد رفتم به مامانم
گفتم من میخوام زن بگیرم طفلی انقدر خوشحال شد شبش رفته بود تو درو همسایه داشت دنبال یه دختر واسه من میگشت
خلاصه امروز صبح هم گفتم برم 2 تا مغز دیگه بخورم رسیدم دم طباخی دیدم پلمپ شده
یه پارچه زدن به علت فروش کله پاچه خر تا اطلاع ثانوی پلمپ است

فهمیدم مغز خر خورده بودم میخواستم زن بگیرم به خودم اومدم

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

کلیه‌ای دارم فروشی

کلیه‌ای دارم فروشی، رهبرا
ابتیاعش کن، مرخّص کن مرا

کلیه‌ای دارم جوان و تازه سال
میفروشم شادمان و خوش به حال

قیمتش یک ماه اجاره خانه‌ام
یا سه ماهی پول آب و دانه‌ام

قیمتش چند اسکناس ساده است
که دم جاروی‌تان افتاده است

قیمتش یک لنگه نعلین شما
ده گرم تریاک آقا مجتبی

قیمتش یک پاچۀ پیژامه‌ات
نیم متر ابریشم عمامه‌ات

جان رهبر کلیه‌ای دارم درشت
حظ کنی وقتی بگیری توی مشت

کرده‌ام بهر فروشش کارها
آگهی بنوشته بر دیوارها

کرده‌ام توی مطب‌ها التماس
تا که بفروشم شوم از غم خلاص

لیک میگویند فعلاً بی‌شتاب
کلیه بسیارست در نوبت بخواب

رهبرا ما نسل کلیه در کفیم
مارکت اشباعست و ما توی صفیم

پس شما با آن‌همه پول و پله
بنده را دریاب در این مرحله

زان‌همه پولی که بفرستی دمشق
تا به آن جانی ببازی نرد عشق

زان‌همه پولی که بفرستی برون
با هواپیما و ناو و کامیون

زان‌همه خرجی که داخل میکنی
نذر اوباش و اراذل میکنی

قطره ای ازآنچه رویتر کرده فاش
خرج کرده صاحب این کلیه باش

تا که داری این‌همه میلیارد را
در کف‌ات چاقو بگیر و کارد را

رهبرا پهلوی مخلص پاره کن
درد یک بچه محصّل چاره کن

کلیه‌ام بردار تا گردی قوی
تقویت گردی ز حیث کلیوی

بعد ازین مرد “سه تا کلیه” باش
بر مریدان خودت بهتر بشاش
هادی خرسندی

 

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone