Guys on Motorcycle

Zahedan, Sistan va Baluchestan, Iran

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

سال نو مبارک

norooz

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

صدور فتوای کفر علیه نجیب محفوظ

فتوای کفر
در مزمت جهل و جزم اندیشی

نجیب محفوظ نویسنده شهیر معاصر مصری (۱۹۱۱ء۲۰۰۶) و برنده جایزه نوبل ادبی (۱۹۸۸) ……. پس از صدور فتوای کفر علیه او توسط یکی از مفتیان افراطی مصری، در سال ۱۹۹۴ یکی از جوانان “غیور و متعصب” چاقوی خود را در سینه نویسنده ۸۳ ساله فرو کرد. محفوظ از این سوءقصد جان سالم به در برد اما دو سال طول کشید تا بار دیگر توانست قلم به دست گیرد.
محمد سلماوی، نویسنده مصری، پس از ماجرا با آن جوان گفت‌ وگو کرد و از او پرسید: “چرا به نجیب محفوظ حمله کردی؟”
مرد جوان جواب داد: چون او کافر است.
سلماوی پرسید: مطمئن هستی؟ مگر از او چیزی خوانده‌ای؟
و پسر جواب داده بود
پناه بر خدا! من خوشبختانه سواد ندارم تا این کفریات را بخوانم.

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

90-year-old shows off incredible dance moves

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

THE DANCE IN THE VIENNA PALACE

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

آتش عشق Music Video

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

حتما ببينيد به ياد گذشته Persian Music Video

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

آزادم و دین جهان ندارم

1001Harf

 

شیخا تو بکش به روی دارم 
  
 آزادم و دین جهان ندارم

گیسوی برهنه در خیابان 
 لب بر لب یار خود گذارم
 
از روز تولدم به عالم 
در مذهب تو گناهکارم

شلاق بزن مرا به میدان 
من عاشق یک شرابخوارم

با سنگ و کلوخ و هر چه داری 
با کینه بکن که سنگسارم

سرتاسرت از لجن ولیکن 
 عطر گل سرخ من تبارم

تو دشمن شور و شوق و شادی 
من تشنه چنگ و دف و تارم

لعنت به بهشت و آن جهانت 
نفرین شده از تو روزگارم

دنیای من و بهشتم اینجاست 
این خاک همیشه زرنگارم

آخر بتو چه مگر فضولی 
من نیمه برهنه با نگارم

گلبوسه دهم کنار کارون 
با پیکر گرم و بیقرارم

هر بار ببینمت که در راه 
بوی لجن آید از کنارم

این ظلم و ستم مغول نکرده است 
آنچه که تو کرده ای دیارم

گویی که هزار و چارصد سال 
از ظلم تو من در انفجارم

یک برده جنسی در شب و روز 
در چنگ کثیف لاشخوارم

زنجیر به دست و پا و گردن 
با پیکر غرق خون حصارم

گفتی که بمن فاحشه شیخا 
چون روی سرم لچک ندارم

تف بر تو و بر مرام تو باد 
در میهن سرخ سربدارم

اسلام تو   تا که هست و باقیست 
من تا به ابد ذلیل و خوارم
 
باید که خروشنده و بیباک 
آزادی خود به خون نگارم

گردن بزنی مرا به دینت 
هرگز که سری فرو نیارم

من یک زنم ای شیخ دمارت 
سوگند که از ریشه بر آرم

روزی بشود به مثل آرش 
تیری به دلت که من بکارم
Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

Shah Of Persia’s Coronation + State Opening Of Parliament (1967)

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

شعر بنی آدم

بله. شاگرد ها هم ميتوانند نكاتي را
يا اوري نمايند.

شعر بنی آدم

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ کرﺩ. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ.
ﻣﻌﻠم گفت: «ﺷﻌﺮ بنی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ
> ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ کرﺩ:
> بنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی یکدیگرﻧﺪ که ﺩﺭ ﺁﻓﺮینش ﺯ یک ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
> ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
> ﺑﻪ ﺍینجا که ﺭسید ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ. ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «بقیه ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!»
> ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: «یادم نمی آید.»
> ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «یعنی چی؟ این ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍنستی ﺣﻔﻆ کنی؟!»
> ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: «ﺁخه مشکل ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻣﺎﺩﺭﻡ مریض ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ کار می کند ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ،
ﻣﻦ باید کارهای ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ برادرهایم ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ببخشید.»
> ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: «ببخشید! همین؟! مشکل ﺩﺍﺭی که ﺩﺍﺭی، باید ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می کردی. مشکلات ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ نمیشه!»

ﺩﺭ این ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ کز ﻣﺤﻨﺖ دیگران بی غمی نشاید که ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ آدمی

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone