Poem

 


معلم چو آمد، بنا گه کلاس، چو شهری فروخفته خاموش شد 
سخنهای ناگفته کودکان، به لب نارسیده، فراموش شد 
********** 
معلم زکار مداوم مدام، غضبناک و فرسوده و خسته بود 
جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود 
********** 
سکوت کلاس غم آلود را ، صدای درشت معلم شکست 
ز جا احمدک جست و بند دلش ، بدین بی خبر بانک ناگه گسست 
********** 
بیا احمدک درس دیروز را ، بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت 
ولی احمدک درس نا خوانده بود ، به جز آنچه دیروز آنجا شنفت 
********** 
عرق چون شتابان سرشک یتیم، خطوط خجالت برویش نگاشت 
لباس پر از وصله و ژنده اش، بروی تن لاغرش لرزه داشت 
********** 
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت « بنی آدم اعضای یکدیگر اند » 
وجودش به یکباره فریاد کرد « که در آفرینش ز یک گوهرند » 
********** 
در اقلیم ما رنچ بر مردمان، زبان دلش گفت بی اختیار 
« چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار » 
********** 
تو کز ، کز ، تو کز، وای یادش نبود، جهان پیش چشمش سیه پوش شد 
سرش را به سنگینی از روی شرم ، بپائین بیفکند و خاموش شد 
********** 
ز اعماق مغزش بجز درد و رنج ، نمی کرد پیدا کلام دگر 
در آن عمر کوتاه او خاطرش، نمی داد جز آن پیام دگر 
********** 
ز چشم معلم شراری جهید، نماینده آتش خشم او 
درونش پر از نفرت و کینه گشت، غضب میدرخشید درچشم او 
********** 
چرا احمد کودن بی شعور (معلم بگفتا به لحن گران ) 
نخواند ی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران 
********* 
عرق از جبین، احمدک ، پاک کرد ، خدایا چه میگوید آموزگار؟ 
نمی بیند آیا که دراین میان بود، فرق ما بین دار وندار 
********** 
چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند ، به شهری که از چشم خود بیم داشت 
بگوید كه فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت 
********** 
به آهستگی احمد بی نوا ، چنین زیر لب گفت با قلب چاک 
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک 
********** 
به آنها جز از روی مهر و خوشی ، نگفته کسی تا کنون یک سخن 
ندارند کاری بجز خورد و خواب ، به مال پدر تکیه دارند و من 
********** 
من از روی اجبار و از ترس مرگ، کشیدم از آن درس بگذشته دست 
کنم با پدر پینه دوزی وکار، ببین دست پر پینه ام شاهد است 
********** 
سخنهای او رامعلم برید ، هنوز او سخنهای بسیار داشت 
دلی از ستمکاری ظالمان ، نژند و ستم دیده و زار داشت 
********** 
معلم بکوبید پا بر زمین ( كه این پیک قلب پر از کینه است ) 
بمن چه که مادرزکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است 
********** 
یكی پیش ناظم رود با شتاب ، بهمراه خود یک فلک آورد 
نماید پر از پینه پاهای او ، ز چوبی که بهر کتک آورد 
********** 
دل احمد آزرده و ریش گشت ، چو او این سخن از معلم شنفت 
ز چشمان او کور سوئی جهید ، بیاد آمدش شعر سعدی و گفت 
********** 
ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی 
« تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

 

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Human Test-Spam Prevention * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.