روزگار جالبیست، مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید

مردم این دیار چقدر مهربانند !
دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند، دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری سرم گذاشتند و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند و حسابم را رسیدند . خواستم در این مهربانکده خانه بسازم، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . . .
روزگار جالبیست، مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان می زاید!!!!!!

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Human Test-Spam Prevention * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.