حرفاي جالب

با کلی شوق و ذوق رفتم خونه، می گم پدر جان استادمون گفت بین همه ی کلاس ها من بالاترین نمره رو گرفتم.
میگه: ببین دیگه بقیه چقدر خنگن

به مامانم می‌گم می‌خوام یه خونه جدا بگیرم و مستقل بشم؛
می‌گه برو… برو مستقل شو… برو ایدز بگیر

پدر به دختر: دخترم این موقع شب تو بالکن چیکار میکنی؟
دختر: دارم ماهو میبینم بابایی!
پدر: پس بی زحمت به ماهت بگو خبر مرگش اون ماشینشو خاموش کنه صداش نمیذاره بخوابیم

عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه می‌بيند. مارک تواين

مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش. مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
به راهش ادامه داد. … به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد. بازهم نجات پيدا كرده بود. مرد پرسيد تو كي هستي و صداجواب داد
من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكري كرد و گفت : اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي؟؟؟

اینروزا دختر و پسرها از عشق و دوستی هیچ نفعی نمیبرند
اونایی که منفعت میبرند: رستورانها کافی شاپها ایرانسل و همراه اول

دختره تا دیروز که خونه باباش بود از شیلنگ حیاط آب میخورد, الان که ازدواج کرده میگه آب معدنی دماوند استاندارد نیست
تا حالا دقت کردین وقتی

دعواتون با یکی تموم میشه تازه
جواب های بهتری به ذهنتون
میرسه؟
پیرمردی مشکل شنوایی داشته
و هیچ صدایی رو نمیتونسته بشنوه
بعد از چند سال بالاخره با یک
دارویی خوب میشه
دو سه هفته میگذره و میره پیش
دکترش که بگه گوشش حالا میشنوه
دکتر خیلی خوشحال میشه و میگه
خانواده شما هم باید ظاهرا خیلی
خوشحال باشن که شنواییتونو بدست
آوردید
پیرمرد میگه نه من هنوز بهشون چیزی
نگفتم هر شب میشینم و به حرف هاشون
گوش میکنم
فقط تنها اتفاقی که افتاده اینه
که توی این مدت تا حالا چند بار
وصیت نامه ام رو عوض کردم

اگه زنها دنیا رو
می‌گردوندن هیچ جنگی وجود نداشت فقط چند تا کشور لوس با هم قهر بودن
واز هم غیبت میکردن و با هم حرف نمیزدن

همیشه به من میگن
مثل بچه ی آدم رفتار کن
من نمیدونم مثل هابیل باشم یا
قابیل؟؟؟

اگه من لیلی باشم تو
مجنون،من شیرین باشم تو فرهاد،من
نرگس باشم تو سام،من حوا بشم
توآدم بشی

یه زمان دوست دختر داشتیم
وقتی میرفت بیرون نگران بودیم کسی
دنبالش نیفته .اما الان وقتی تو
خونس نگرانیم که کسی تو فیس بوک
مخشو نزنه
یارو با کامیون اومده تو
محوطه بیمارستان بوق میزنه، حراس
با بلندگو داد میزنه آقا اینجا بوق
نزن! یارو دوتا بوق دیگه میزنه
یعنی باشه!! بعد نیم ساعت برمیگرده
میخواد بره بیرون، دوتا بوق واسه
حراستیه میزنه!! حراستیه با بلندگو
میگه نوکرم

ایران کاردار سوئیس رو
احضار کرده که بره به آمریکا بگه
چرا عربستان نیروهاشو فرستاده
بحرین

تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه
دم در وایساده بود هفت جد یارو رو
نفرین کرد؛ دو دقیقه بعد نوه خودش
ترقه زد در حد بمب هیدروژنی
پیرزنه گفت قربون قدوبالات مادر

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Human Test-Spam Prevention * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.