ایران این روزها

 

ایران این روزها

 

خوب بالاخره بعد از مدتی یه سفر به ایران و خاطره هایی که از این سفر باقی موندن. جای همه دوستانی که ایران نیستند خالی. قبل از سفر راستش فکرمیکردم بعد از مدت ها زندگی کردن تو هوای پاک و تمیز نیوزلند اولین چیزی که توی تهران توجهم را جلب میکنه هوای دودی و آلوده تهران باشه. شاید در وهله اول همین اتفاق هم افتاد. اما بعد از گذشت فقط یکی دو ساعت دیدم چیزی که بیشتر از آلودگی هوا آزارم میده، آلودگی فضای جامعه است. آلودگی ای که روح و روان انسان ها را تحت تاثیر قرار داده و میده. دیگه از اون لبخند های همیشگی که توی نیوزلند بهش عادت کرده بودم خبری نبود. چهره ها همه گرفته، عبوث. انگار همه با هم دعوا دارن. خلاصه این که به شدت توجهم به این موضوع جلب شد. به خصوص این که میدونم این قضیه موضوع جدیدی نیست که تازگی به وجود اومده باشه. اما حالا من که مدتی تو فضای تمیز این طرف نفس کشیدم به شدت درکش میکنم. و بدتر از اون این که بعد از یکی دو هفته که تو تهران بودم انگار دیگه من هم نمیدیدمش. انگار بهش عادت کرده باشم. یا بدتر انگار من هم جزئی از این جریان شده باشم.

شاید بیشتر از هر چیزی به همین موضوع فکر کردم. بهترین توضیحی که تونستم براش پیدا کنم این بود که فضای جامعه ما «مسموم» شده. و این مسمومیت ناشی از سمی است که سالهاست داره قطره قطره وارد بدنه جامعه میشه و جامعه را کرخت و از هم متلاشی کرده. متاسفانه چیزی که این روزها من توی تهران دیدم دیگه یه جامعه 20 ملیون نفری نبود. بلکه 20 ملیون آدم بودند که غیر از زبان مشترک هیچ چیز مشترک دیگه ای با هم ندارند. احساس من اینه که چیزی به اسم «ملت» دیگه وجود نداره و الان فقط یه «مجموعه ای از آدمها» هستند که دارن با هم زندگی میکنند. توی هیچکدوم از روابطی که بین آدم ها میدیدم هیچ نشانی از احترام وجود نداشت.

من جامعه شناس نیستم و توانایی تحلیل رفتار آدم ها و جوامع را ندارم. اما خیلی سعی کردم تو این مورد خاص سرمنشا این جریان مسموم را پیدا کنم. و هر دفعه رسیدم به بیست تا سی سال پیش. جامعه ما از اون وقتی شروع کرد به متلاشی شدن که خط کشی بین آدم ها شروع شد. آدم ها را تقسیم کردیم به «کاخ نشین و کوخ نشین»، به زن و مرد، به تهرانی و شهرستانی، …. روابط بین زن و مرد تا جایی که من توی این سفرم دیدم در بدترین وضعیت ممکنه. کافیه من به عنوان یه مرد یه لبخند به یه خانوم غریبه بزنم تا بدترین برچسب ها بهم زده بشه. کافیه یه خانوم همین کار را بکنه و دیگه حتی احساس امنیتش را از دست بده. معمولاً باب شده میگن بعضی آقایون تو تاکسی بد میشینن و خانومی که کنارشونه معذبه. اما من هم به عنوان یه مرد معذبم وقتی تو تاکسی کنار یه خانوم میشینم و اون خانوم مرتب سعی میکنه تا جای ممکن اون گوشه ماشین جمع بشینه و حتی گاهی به در ماشین آویزون بشه که خدایی نکرده هیچ تماسی بین ما به وجود نیاد.

این جریان مسمومی که امروز توی رگ های جامعه ما جریان داره همون قطره قطره هاییه که نزدیک سی ساله داره به جامعه ما تزریق میشه و چون قطره قطره بوده ما حتی حسش نکردیم. رابطه زن و مرد و دختر و پسر از وقتی به این ابتذال کشیده شد که قرار شد ما همدیگه را خواهر و برادر بنامیم. و ما نفهمیدیم که این فقط خواهر نیست که باید بهش احترام گذاشت. این سم از وقتی شروع به تزریق کرد که یه مشت چماق به دست توی خیابون داد زدن «یا روسری یا توسری» و من به عنوان مرد ایرانی فقط نگاه کردم و گفتم خوب با من که کاری ندارن. جامعه از وقتی مسموم شد که اتوبوس های شرکت واحد را زنونه مردونه کردن و خواهر خود من گفت «این یه کار این دولت کار درستی بود». و ما نفهمیدیم که همه این حجاب های کوچیک کوچیک بین زن و مرد، امروز روابطشون را توی جامعه به پست ترین درجه ممکن میرسونه.

این سم مدت هاست که داره به جامعه تزریق میشه و حالا جامعه را کاملاً متلاشی کرده. اینقدر تزریق سم آروم بود که ما خودمون نفهمیدیم کی و چطوری به اینجا رسیدیم. ما یادمون رفت که این حجاب اسلامی یه چیز اجباری و اضافی بود که به زن ایرانی تحمیل شد. به همین خاطر وقتی میخوایم بگیم فلان دختر مانتوش باز بود یا کوتاه بود میگیم «افتضاح» بود. به خاطر همین عکس های هنرپیشه هامون را میذاریم تو اینترنت زیرش مینویسیم «ببین طرف قبلا چی کاره بوده حالا جانماز آب میکشه». انگار طرف قبلا واقعا فاسد بوده. به همین خاطر من به عنوان پدر ایرانی همیشه با دخترم مشکل دارم که چرا مانتوی تنگ و کوتاه میپوشه. در حالی که یادم رفته این مانتو یه چیز تحمیلیه برای دخترم.

ما همه چیزهایی که داشتیم را یادمون رفته. و حالا به چیزهای خیلی کوچیک و بی ارزش دلخوش شدیم. ما یاد گرفتیم دروغ بگیم و دو رو باشیم. و این از وقتی شروع شد که پدر من کتاب ها و عکس های صمد بهرنگی را شبانه تو زیرزمین خونه آتیش زد که مبادا یه وقت بریزن تو خونه و برامون دردسر بشه. و بعد از سال ها همه با ذوق و شوق میگفتن دیدی کتاب های صمد و خسرو گلسرخی دوباره اومده تو کتاب فروشی ها؟ و ما یادمون رفته بود که اینها همه حق ما بوده که تو همه این سال ها ازمون گرفته شده بوده.

در طی این سال ها فرهنگ خشونت با لعاب «شهید پروری» توی جامعه جا افتاد. به خاطر همینه که هرجا تصادف میشه و یه نفر کشته وسط خیابون میفته دورش جمع میشیم و ازش عکس و فیلم میگیریم. به همین خاطره که وقتی یکی را وسط میدون اعدام میکنن جمع میشیم دست و پا زدنش را تماشا میکنیم. من هیچ جای دیگه دنیا مردمی را ندیدم که اینقدر نسبت به خون و کشته کرخت و بی احساس باشن.

ما دیگه حتی به این وضعیت معتاد هم شدیم. و بدون این که زور و اجباری درکار باشه کارهایی میکنیم که بهش هیچ اعتقادی نداریم. وگرنه چرا من باید آموزشگاه کامپیوتر تاسیس کنم و اسمش را بذارم «نبی اکرم»؟ من به اعتقادات افراد کاری ندارم، اما چرا اسم آموزشگاه کامپیوتر باید این باشه. چرا مجتمع پزشکان باید اسمش «کوثر» باشه؟ چرا خانومی که به حجاب کلاً اعتقاد نداره باید با چادر بره سر کار در حالی که با مانتو هم میتونه بره؟

همه اینها افکار من تو یکی دو هفته اول سفرم به ایران بود. و گرنه بعد از دو هفته من هم تحت تزریق همین سم جزئی از همین رفتارها شدم. راه حلی هم براش سراغ ندارم. اما تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که میشه علیرغم همه اینها دوباره یه تکونی به تن رخوت زده جامعه داد. درسته که خیلی چیزها ازمون گرفته شده، اما یه چیزهایی هم هست که خودمون داریم از خودمون دریغ میکنیم. ما اعتمادمون را به همدیگه از دست دادیم. ما عادت کردیم توی این جامعه ای که مثل جنگل شده، فقط گلیم خودمون را از آب بیرون بکشیم. بدون این که دیگران برامون مهم باشن یا اصلا ببینیمشون. ما توی این سالها یاد گرفتیم راه های میون بر پیدا کنیم و اسمش را بزاریم زرنگی. و نخواستیم ببینیم که زرنگی های ما همیشه به قیمت تضییع حقوق یه عده دیگه تموم میشه. و بدتر از اون نخواستیم بفهمیم که همین زرنگی ها ته تهش به ضرر خودمون تموم میشه. هیچوقت برامون مهم نبود که این زرنگ بازی ها با ارزش ترین چیز توی یه جامعه یعنی اعتماد عمومی را از بین میبره. حالا من به دکترم اعتماد ندارم چون میخواد به بهانه های مختلف از جیب من پول بیرون بکشه. به پلیس اعتماد ندارم، به قاضی اعتماد ندارم، به راننده، به همسایه، به دوست، ……

من خودم قبلاً فکر میکردم این اعتماد از بین رفته ریشه همه مشکلات توی جامعه است. اما بعدا به این نتیجه رسیدم که این عدم اعتماد و همه مشکلات دیگه ناشی از فقط و فقط یه چیزه. این که ما مردم کوتاه فکر و کوتاه بین شدیم. ما عادت کردیم توی هر کاری فقط همین الان را در نطر بگیریم. فقط سود مستقیمش را در نظر بگیریم. من کاسب عادت کردم که جنسم را هر جور میتونم به مشتری قالب کنم. اما فکر نمیکنم با این کار مشتری هام را از دست میدم. من راننده عادت کردم توی هر سوراخ سنبه ای برم و اگه شده فقط ده متر جلو بیفتم. اما نمیبینم که با این کارم ترافیک یه بزرگراه را به هم میریزم. من مهندس عادت کردم تا میتونم کار را ارزونتر تموم کنم. اما نفهمیدم که اینطوری کلا جنس ایرانی را از ارزش میندازم.

یکی از نشونه های یه جامعه سالم و زنده اینه که آدم هر کاری میکنه فکر کنه اگه بقیه هم همون کار را بخوان بکنن چه وضعیتی پیش میاد. ولی خدایی کسی الان چنین فکری میکنه؟ من مطمئنم که شاید بیشتر از 95 درصد مردم به این موضوع اصلا فکر هم نمیکنن.  امتحانش هم به نظرم خیلی خیلی ساده است. کافیه دقت کنیم که در طول روز چند بار از دوتا اصطلاح «حالا» و «ول کن» استفاده میکنیم. هر بار که هرکدوم از این دو تا اصطلاح به فکرمون یا به زبونمون میاد یه بار دیگه به اون کار فکر کنیم. و یه پله بالاتر از جایی که هستیم را هم ببینیم.  من اعتقاد دارم که هنوز هم میشه این جامعه را بیدار کرد و درمانش کرد. گرچه ممکنه درمانش سالهای سال طول بکشه.

ایران این روزها « irannz
http://irannz.wordpress.com/2011/10/03/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7/

03/10/2011 بدست مهاجر