ادب اصیل ما

ا اکنون داستان دیگری است در ایران و در همین جایی که ما زندگی میکنیم ، آدم هایی را میبینید که مانند ما لباس پوشیده اند ، شاید از ما تحصیلات و یا فهم بیشتری داشته و درست کارو آبرومند زندگی کرده اند و با حقوق و درآمدی که داشته اند ساختهخیلی کارها بکنند ولی و روزگار بسر آورده اند و حال گرانی و تورم لگام گسیخته زندگانی آنها را دگرگون کرده است و به ویژه در ایام نوروز بچه ها و نوه هایشان و دیگر افراد خانواده به دیدار این گشاده دستان دیروزو بزرگان خانواده میآیند نگذاریم سفره نوروزی آنها خالی باشد ،این آموزگاران بچه های ما کارمندان خدمتگزار وقاضی و پلیس و مامور شهرداری درستکار بوده اند که بما خدمت کرده اند میتوانستند و رشوه نگرفتند و صادقانه و پاک زیستند باور کنید آنروزها که بر سر کار بودند و شاید هنوز هم هستند
به
کردند ،شما به شکرانه تواناییتان آنها را یاری دهید و سپاس درستکاریشان را امروز بدهید و نوروز خود و فرزندانتان را شاد کنید با شادی دیگرانی که کمتر پول دارند ولی آبرومند و درستکارزندگی کرده اند .

با سپاس

ادب اصیل ما
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی
!
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست
هیچکس سوار بر اسب نیست
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید
در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
این ادب اصیل مان است:نجابت – قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی…
برای همه ایرانیان بفرست تا یادمان
نرود که هستی…

Share It!Share on Google+Tweet about this on TwitterShare on FacebookShare on StumbleUponPin on PinterestShare on LinkedInEmail this to someone

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

Human Test-Spam Prevention * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.